تبليغاتX
کلبه تنهایی زهره
وصیت مرگ خاطراتم

به نام رنگ غربت غروبم

سلام

به یاد روزهایی که با تو داشتم ، به یاد خنده ها و گریه ها و به یاد.......

میدانم ، نمیپرسی در چه حالی؟ ولی من میگویم : ملالی نیست جز تنهایی و غربتی که نمیتوانم یا شاید نمیدانم ، چگونه تحملش کنم؟ در هر حال امیدوارم روزهای بی من بودنت ، روزهایی پر از خنده و خوشی برایت باشد.

این متن را روز تولدم نوشتم ، میدانستم روز تولدم نیز مانند روز زنتعریفی نخواهد داشت ولی به حماقتم رنگ بی خیالی زدم.

" تو می آیی یقین دارم که می آیی ، زمانی که مرا در بسته سردی میان خاک بگذارند ؛ تو می آیی ،یقین دارم که می آیی.....

پشیمان هم.............

دو دست التماس آمیز ، می آید بسوی من ولی پر میشود از هیچ دستی ،دست گرمت را نمیگیرد

صداست بر گلو بشکسته و آلوده با گریه ، به فریادی مرا با نام می خواند و میگوید که اینک من ،سرک بشکن ، دلم زیر پا له کن. ولی برگرد.....

همه فریاد خشمت را ، به جرم بی وفایی ها ، دو رنگیها ،جداییها به روی صوتم بشکن ، مرو ای مهربان بی من ، که من دور از تو تنهایم !

ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره مهتاب مانندت نمیماند.لبانی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمیخواند

دگر ان سینه پر مهر ، آن سر سکندر نیست که سر بر روی ان بگذاری و درد درون گویی

دو دست کوچکش ، با پنجه های گرم و لغزنده، میان میان زلفهای نرم تو باز نمیگیرد ، پریشانش نمیسازد

هزاران بار هستی را به پای تو نمیبازد

زن کوچک چه خاموش است

تو می آیی ، زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمیافتد ، هراسان هر کجا هر گوشه ای برق نگاهت را نمیپاید ، مبادا بر نگاه دیگری افتد

دو چشم من ترا دیگر نمیخواند ، به شوقی دلکس و شیرین و تو هر چند بار دیگری در چشمهایت جستجو باشد

سراب آرزو باشد

و لبهایت ،لبهای گرم و تب دارت ،کتاب روشنی بهر عمری گفتگو باشد

و عطر صد هزاران بوسه شیرین دوباره روی آن میلغزد

محالست که بتوانی بر آن چشمان خوابیده ، دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی

به لبهایم کلام شوق بنشانی

محالست که بتوانی دوباره قلب آرامم را

قلبی که افتادست از کوبش ، برنجانی ،بلرزانی

محالست که بتوانی مرا دیگر بگریانی !

تو می آیی ، یقین دارم که می آیی ، ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده بر خاکست دگر با شوق با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 13:56
پایان شب یلدای آرزوهایم

امشب همان شبی است که روزهای زیادی را به یاد این شب نوشتم ،شبهای زیادی را به یادش شکستم. یادم می آید روزهایی را که دیوار قلبم را تا آسمان غرورم میساختم.او غرق در قلبش و من زندانی غرورم.دیوار غرورم را فرو ریختم.در قلبم راهش دادم اما باز هم غرق در خودش بود و من در کلبه ذهنم منتظر یادی آزاد. او رفت و باغ دلم را خزان تاراج کرد. و امروز ، روز آخر خزان است.یادم نمیرود اولین شب هم تنی مان قرار بود یادا باشد ، اما امشب یلداست و او در آغوش تازه عروسش.


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 13:55
تولد دوباره ام مبارک

روزهاست که فصل تازه ای در کتاب زندگیم گشوده شده فصلی شبیه به خزان . امید های زیادی به فردا و آرزوهای قشنگی برای ساعتهای زنده بودنم دارم.دوباره جویبار خوشبختی مرا رهنمون دریا میشود.تلاطم دریای محبت ، دوباره غروبی زیبا...

"خداوند من ! من گمشده ام ،د رهمان دریایی که روزی آرزویم فقط یک بار شنا کردن در آن بود حال قایقم شکسته.آواره امواج خشم دریای فاصله و فراقم. روزی در ساحل همین دریا نوازشم کردی. گرمی امیدت از خود بی خودم کرد. حال تازیانه همین امواج در روحم زجر را میکاوند. کو ساحل آرامشت.؟"

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 13:55
بیدار شدم

امروز تلنگری بر احساسم خورد. خاطره ای از آن سوی دنیایم تکانم داد. خاطره ای شوم ولی شیرین.همان کلمه ، همان لحن ولی امروز حس دیگری داشت.من به خودم غبطه خوردم برای خاطرات گذشته ام ، به بودنم ، به نفس کشیدنم ، احساس کردم در لحظه بود و زندگی کرد. میتوان نفس مرده را مسیحایی کرد. میشود قصه آرزو ها را دوباره ساخت. میگویند خانه ای که روی خاکستر بنا شود استوار تر است ! امروز گاه بی گاهی بود.لحظات تولد من بود. از دالان پژمردگی دوباره خونی و دردناک و کثیف ولی مقدس.: ایزدم ! در لحظات خلوتم مرا دریاب ، مرا بصیرت درک فاصله را عطا کن ."

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 20:54
شب مستی

مهتاب من ! بتاب ! به یاد شبهای بی ساقی در خرابات عشق بتاب ! یه یاد مستی های درد کش ! به یاد رندان که در مستی پادشاهی میکنند.بتاب ! یه یاد امید که اکنون در قلبم مرا میخواند به یاد شراب آرزو که در آغوش میبینمش در سوی قلبم. قلبم را ویرانه ساز ، جسمم را بسوزان تا از ویرانه عاشق همواره شعله عشق به آسمان بر خیزد.در پایکوبی و جشن مرگ خاطرات ، خاطره هایت را به یاد دارم. یادگاریت را بر لب دارم " فریاد عشق "

" خداوند من ! حال دیگر با هیچ آمده ام ، همه وجودم و روحم تاراج شد. از پوچ پرم.بی بال ،پر غرور آمده ام. آمده ام دوباره متولد شوم. امده ام تقدیر را دوباره با دستهای خود بنویسم. حق خود را خواهم ستاند. یاری ام کن که حق خود را بشناسم. مرا در حد زندانی نکن. یاریم کن حد آزادگی را دوباره .... کنم ."

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 20:47
برای او که ترکم کرد

 

امروز در هم شکستم ، خدای من ! خدای زندگی بخشم کفر را در من کاشت.امید در من خاموش شد.تکیه گاهم فرو ریخت ؛ امروز نفس به نفس به یادت بودم. کاش کوه غرورم فاصله ساز نبود.کاش میتوانستم دوباره با تو نفس بکشم ولی افسوس گذشته های ما همیشه خاطره میماند برای همیشه ، امروز ، خداحافظ

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 13:51
قصر لحظه ها

دلم برای معصومی ات تنگ است. آرامشت با من غریبه شده، ولی با این حال حضورت مرا امید زندگی میبخشد. در کوچه پس کوچه های خسالم ، قصه لحظه های پیوند با تو را نظاره گر بودم.تصورش برایم هیجان آور شیرین بود. روزهایی که اولین نگاهم به چشمانم پیوند میخورد و عشق را بر پیشانیم مینویسد.دست هایت با دستهایم تنها پیام همدلی دارند و قلیب هایمان تنها به خاطر هم میتپند. چه رویای شیرینی !

واقعیت مرا در هم میشکند از رویا هایم جدا میشوم باید باورم نشود عشق راهی است بی پایان و خون رنگ.صبوری من ، همراه من در جاده ای بی پایان.


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 19:51
درد و دلهایم

سکوتی هراس انگیز بر باغچه قلبم حکومت میکند.ترس از آن دارم که سکوت قبل از طوفانی باشد که شاخه تو پای احساسم نتواند آنرا تحمل کند.کاش فاصله از میان میرفت و سکوت دلم را آرامش پر هیاهوی چشمانت بر هم میزد.چرا باید لحظاتم بی تو رقم بخورد؟چرا باید دلم با آرامشت غریبه باشد؟نمیدانم ! امشب شاید حتی سیاهی ششب نیز نتواند رنگ دلم را تعریف کند.کاش عذابم را حضورت پایان دهد.کاش حضورت را وقتی درک کنم که زجری نداشته باشم. گرچه حال که در درد اسیرم،تنها تو را میخوانم.

به لوح دل نشاند ...به روزگار زندگی زمانه گر خندان شود تویی بهار زندگی

قسم به پاکی دلت که دل ز تو نمیکنم که تکیه گاه من تویی در این حصار زندگی

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 21:59
لحظه های دلتنگی

امروز خیلی دلتنگم.دلتنگی ام را میتوان از هوای غریب غروب بخوانم و از مه "آلود شهری که از دورها پیداست.وجودی که شبهایم ره به روشنی شفق کرده بود و حضورش مانند محرابی بود که تنهای ام را رنگ نشاط میزد از این حصار خوشبختی پر کشید و یقین دارم که روزی بر خواهد گشت و به حصارم پایان خواهد بخشید.رنگ انتظارم را به دیوار شفاف پنجره میزنم، غروبها در کوه پریشانیم به انتظارش مینشینم و شمع سبهایم را به روشنی شبهایی میکنم که لینجا حضور داشت و از آن دور دورای فاصله با بی قراریش صدا میزد.اینها همه یعنی در انظارش هستم.یعنی شوق دیدنش را در دل می پرورانم.


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت 9:57
در حضور خداوند

دست بر گریبان افکارم،در گوشه ای به خود می اندیشم.به خود که در دست افکارم اسیرم.گوشه گیر اطاق خلوت ذهنم هستم." ای نهایت پاکی! ما را محبتی عطا فرما !چنان که پاکی او لایق عشق بی انتهایم باشد.خدای من !ما را بصیرتی عطا فرما که بدانیم "ما" شده ایم در هم آمیخته ایم و یکی شده ایم.آن نور را دیدگان دلکان قرار ده که درک کنیم وحدت راز عشق است و بس. توانی در من قرار ده که رسم شمع را بر جای بیاورم.ای شعله مقدس عشق ! آتش مهرت را پاک کننده اذهان ما قرار ده که چوب خشکیده پاییز دیده وهم را بسوزاند و عشق را شعله ور گرداند.ای راز پنهاین در لحظه ها !ای ساقی لحظات سر مستی !سوی محبت را در دست داری مارا پیاله ای از شراب آرامش بنوشان و چهره نگار عشق را بر جا بنمایان که ار هجر او در در خماری و توهم ؛هذیان زندگی سر میدهیم.

ای اعلی والد !ما را چنان کن که بزرگی خود را به قیمت عشق واگذاریم که عظمت عاری کالدی بی ارزش است.زیرا که خداوند از عشق بی نهایت خود به نسل آدم، عظمت خود را به امانت در وجود-او شاهکار خلقت-نهاد.و حال من-قسمتی از وجود خدا- برای درک عظمت خداوندم،همزاد قلبم را پرستش خواهم کرد.دل او را قبله احرام قرار خواهم داد و در طواف اویگانه گی اش را فریاد خواهم زد" ای الهه زندکی بخش !تو تنها قدم در زندگسم خواهی بود.تو خواهی بود آن بتی که در کعبه قلبم پرستش خواهم کرد.من در محراب خود عشق را نجوا خواهم کرد و دستهایم به آسمان مهر بلند خواهد شد.خدای من !با گرفتن او از من خودت را ار من خواهی گرفت. بر من رحم کن


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 22:59
گوشه خلوت دردهاىم

قلم امروز تکیه گاهی نداشت.در تنهایی خود زمزمه هایی سر میداد،مبهم.در غفلت روزهایی را میگذرانم که انگار زنده نیستم.دلم در سینه آخرین نفسهایش را میکشد. در مرگ احساساتم انگار کسی نیست که اشم را زینت تنهاییم کند.میدانستم که روزی خواهد رسید,این چنین که ستاره نیز نخواهد دانست طالع بخت برگشته ام چگونه رقم خواهد خورد."تکیه گاه روز بی امیدم ! مرا وا مگذار به لحظاتی که هیچ حسی جز تنهایی ندارم.مرا مونس ثانیه های شکستن نکن.بت غرورم را چنین سنگ سار نکن که اگر غرورم بشکند وجودی خواهم بود ،مرده ! نفسهایم را نیز مرگ زمزمه خواهند کرد. خداوندا عاجزانه زانو زده ام به امید اینکه رحمی بر من بکنی و اشکهایم را که غریبانه میریزد ،بینی.نفس های پر غرورم را به من باز گردان.


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 13:46
تقدیم به Dariin_Daraan

 

امروز تجربه ای تازه داشتم.با روحت یکی شدم. وحدت دلها را یافتم. امروز غرق در نوازشت بودم و خلاصه با تو زنده بودم.در محاصره کلمات تنها بودم.زبانم قاصر از تعریف امروز در گوشه ای به خود می اندیشم که چگونه آدمی چنان مغرور این چنین محبت را تجربه کردم با تمام وجود و با تک تک نفسهایم."الهه عشق ! ساقی لحظات ناب ! امروز پیمانه ام از شراب عشق پر بود " قدمت پر می باد.خداوند من !این روز ها را از من مگیر که وجودم را در این لحظات در می یابم.پاکی عشق را در میان ما جاری گردان که هر چیزی منور از انوار مهر و محبت باشد.

تک ستاره آسمان بی ستاره ام !مهرت مهرت را از من دریغ مدار و پاکی را از دامنم دور مگردان و عشق را از وجودم عاری نکن که زندگی بدون پاکی عشق معنا ندارد.نگاهم را چنان کن در هر چیز پاکی را ببینم. لحظاتم را از کج اندیشی عاری کن و کلبه محبتم را استوار بر قلبم قرار ده.خداوندا ! راضی باش که عشق کیمیا گر وجودم باشد که هر مسی را لیاقت طلا شدن نیست. بر من ظاهر من آن غیبت را که بدانم قانون قلبم در کلبه حقیرانه عشق مصفا دارد و بس.ایزدم ! نمیدانم چقدر لیاقت این خواهش را دارم ؟ولی بی محا با از تو میخواهم ، زیرا که بخشیدن تو را سزاست.خدایا مرا با شیرینی عشق پام مست گردان.چنان که واقعیت فاصله را نفهمم و در سر مستی خود وصال را فریاد زنم..روح هایمان را کنار هم خوشبخت من او را و بدون من بمانند.اجسامی بیروح خواهیم بود.خداوندا ! مرا به خاطر او و او را به خاطر من ببخش

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در شنبه ششم آبان 1385 و ساعت 7:36
اولین زخم

نمیدانی در چه حالی برایت مینویسم.!احساس میکنم زید کلمات سنگین کسی له شده ام.فشاری در سینه احساس میکنم که تنها با باران اشکهایم میتوان آن را معنی کنم.شاید رسم روزگار این باشد که هر قدر دنبال عشق بگردی کمتر پیداش میکنی.هر چقدر همدرد بگردی بگردی.آدمهایی سلاخ دل پیدا خواهی کرد.خدای من! امروز چقدر از خود دور بودم.خداوندا! روز بی آفتابم ! اگر روزی خواهی آمد که امروز تکرار شود،مرا در آغوش مرگ رها کن. اگر روزی خواهد امد که عشق از قلبم پر کشد ،مرا در بالین خاک آرام کن تا فرارم گویای مهر وجود درون خود باشد.

 


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در شنبه بیست و چهارم دی 1384 و ساعت 13:45
روىا هاىم

امروز قلبم در سینه حالی را احساس میکند که خودم در زندان دنیایی بی قانون احساس میکنم.نمیدانم با کدامین اتهام در غل و زنجیرم.به گناه بی گناهی قلبم را پایبند کرده اند که خود نیز نمیدانم صحیح است یا نه ؟! و سر اهل سیر در آسمان اندیشه هایم را بر گریبان دوخته ام.بی خبر از قلبم که انگار سینه ام برای او زندانی است.کی میشود از این کابوس رهایی یابم و خود را در دنیایی بیابم که قانونش قانون عشق باشد.قانون آگاهی و بصیرت و قانون والای بخشیدن و بخشیده شدن.آیا آن وعده راستین خواهد بود که روزی همه زیر یک پرچم خوشبخت خواهیم بود؟

"ای پرچمدار سرزمین عشق! بر من الهام کن که در لحظات شیرین و تلخ زندگیم تو را بیابم که تو پیام آور عشقی.خداوندا! حضورت را هر ثانیه از نفس کشیدنم ارزانی ام بدارر که میدانم تو در قلبم جای داری.خدایا !یاریم کن تا در هیاهوی زندگیم تو را بیابم.کمکم کن که در طوفانهای سهمگین سرنوشت به آن بصیرت برسم که در دریای آرامش تو غوطه ورم.خداوندا!دست نوازشهای بیدریغت را نصیب روح آسیب دیده ام کم که در گوشه ای به فردای خود می اندیشد.به اینکه فردا تو را چگونه بیابد در حالی که خود را گم کرده است. نفرین مرگ امواجم را از من دور کن!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در دوشنبه نوزدهم دی 1384 و ساعت 5:40
جوىبار آراشم

روزهاست که برایت نمینویسم.در اطراف خود غرق شده ام. و کمی از خود دور .نمیدانم روزهای سکوت ذهنم را بر صحفه برایت تصور کنم؟ قلم با اختیار خود نمینویسد.زندکی ام انگار مانند جویباری کوچک است که تازه به دریا پیوسته،طوفانهای ناگهانی دریا برایش ناشناخته و ترس آور مینماید.نمیدانستم از آرامش میترسم.وجودم سر در گم به آن می اندیشد که چگونه در دریایی این چنین که این چنین مواج میشود قطرهای از باران آرامش بچکد.به یاری ات نیار دارم تا درک کنم اینجا همان دریای روح طوفانی من است؟ و آرامش من در آن سرگردان مانند خشکه چوبی بر موج میلغزر.دستم را بگیر و مرا در ژرفنای دریای روحم سیر ده.در هجوم امواج هیجان و ترس مرا در عمق روحم جای ده.آنجا که آرامش آب حاکم است. خداوند لطیف دریاها !الهه آرامش!بر من عطا کن دنیایی را که از عشق آکنده است.بر من بیاموز مهری را که که زمان آن را به غارت نبرد. بر من ببخش دنیایی را که ویرانه اش میخانه مستان عشق باشد.ای منجی عشق پاک! بر من اگاهی ببخش که بدان که عشق را نمیتوان گدایی کرد.محبت را نمیتوان فروخت.بر من عطا کن توانایی این عشق را همچون آب روانبخش بر زندگیم جاری سازم.خداوندا !قلبم را ویرانه عشق ساز.تا کاخ بدیها و زشتی ها فرو ریزد.میدانم.هر خواستنی توانستن نیست.قلم را توانا به خواستن کن وعقلم راقادر به توانستن بر دلم الهام کن که عشق را حتی با نگاهش نخواهد که اگر خود را بشناسم،خود دریایی از عشقم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 19:36
خدای من

امروز دوری ات را احساس کردم.آنچنان که در تنهایی خود تنهای تنها بودم.حتی نوازش رنگها نیز آرامم نکرد.امروز گل سرخ برایم راز زندگی نداشت و مریم در کنج اطاق برایم نا دیدنی بود.باغ خاطراتم،مملو از برگهای ریزان پاییزی بود وقدم زدن در چنین باغی پاییز بی تو بین فصلهای زندگیم معلقم, سپیدی زندگیم فرا رسیده ولی لرزان و خواب آلود نور گذشته های در قدمهایم و شوق رسیدن در چشم هایم میدم تا به حقیقت عشق برسم.در این راه کوران موانع مرا سرد نمیکند،برای رسیدن به فطرت ارزشمندم.فطرتی که زاده شده زاده شده برایش هستم در عمق آفرینش غرق خواهم شد.آنچنان که شبنمی مرا غرق در خاطاتم میکند.خاطراتی از آنسوی دنیای من در همسایگی درخت تنومند اراده با خدایم مانترایم را تکرار میکنم: حضور همیشگی معبد قلبم بر من بیاموز حکمت نفس کشیدن را نگذار عشق برایم سرابی باشد در صحرای زندگی بر من رحم کن که عشق مطلق تنها لایق توست.بر من ببخش مهری که مرا لایق نیکی ها میکند.خدایا !توانایی درک را بر من عطا کن که بدانم فقط چیزهایی از من گرفته میشود؛که مرا از تو بگیرد.خدایا! نشانم بده راهی که به کلبه محبت میرسد.نشانم بده سوسوی چراغی را که مرا به خورشید میرساند.ای حرف همه قلمها.بر من نگرشی الهام کن که من بدانم پشت هر لحظه از زدگیم نگاه نگران تو پنهان است.دست یاریا ات را پشت هر کاری احساس میکنم.زیرا میددان عشق واقعی را تجربه کرده ام.و وجودت را در کنار اتش مقدس عشق به همان گرمی لمس کرده ام. و روحم را یاری کن که تنها در عشق به تو زنده باشد.زیرا که روح نیز نفس عشق مرا مسیحا میداند.چشم خوش بینی اگر میبودی،دنیا دیدنی است.


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در دوشنبه دوازدهم دی 1384 و ساعت 13:41
تقدىم به مادرم

شبی دیگر است که حرفهای دلم را برایت ثبت میکنم.امروز تا این ساعتش احساس تازهای دارم.احساسی همچون پذیرفته شدن.همچون زنده بودن به تمام معنای کلمه.امروز خوشبخت تر از آنم که ستاره ام مرا ببیند،در اوج خوشی ها در حال پروازم و تنها خوبیها را میبینم.کبوتر آرامش مرا همراهی میکند.بالهای سپید و روشنش را سپری برای روز آرامم کرده.زندگی تازه ام را مدیون توام،تویی که نسیم بعد از طوفانی،تویی که نوازش دریای عشقی بر تن خسته من تو همان ساحلی هستی همه دغدغه هایم را به امواج نرم و پرنده های در اوجش میسپارم.آغوشت را همچون آتش مقدس میپرستم بر پای روح پر غرورت همچون بت زانو میزنم و دست بر هم پیچیده در دل فریاد میزنم " من زاده لحظات عشقم.ما...را برای همیشه بر لب دارم و تمام اجزای طبیعت با من زمزمه میکنند که برای خوشبختی و دریافت عشق زاده شده ام و هر چه از عشق میخواهم در یافت خواهم داشت و همراه من در زندگی خواهد بود وهمراه من در زندگی خواهد بود و ضامن زندگی واقعی ام .در لحظات سکوت و در لحظات غوغا همراهم مرا یاری میکند او در تمام ذرات وجودم مرا منبع عشق متعالی میخواند،راهنمایی ام میکند از او درو نخواهم شد چنانکه او مرا لحظه ای دور نمیکند پس وجود من ارزشمند است,شراره ای هستم از یک روشنایی،شعله ای از آتش،پیمانه ای از می مهر،درخشان تر از جواهرات چرا که در دل طبیعت خو گرفته به عشق و از زغال به الماس تبدیل میشوم. من همه نسبی ساقی حیاتم که دست والای قدرتمند مرا زجر داد و نقشی زیبا به من داد و....

و این همه را شکر لازم است.نفس به نفس زندگیم را وقف درخشیدن و پخش انوار مهر میکنم و درد دل زمزمه میکنم:والای عاشق ! برای این همه زیبایی که در وجودم پنهان و آشکار میبینم شکرت میکنم،مرا بصیرت دیدن دیدن آن همه زیبایی را ببخش، مرا توانایی درک طبیعت والایم را عطا کن.مرا چنان کن که لایق من است.چنانچه قدرت تو را سزاست و بر من عطا کن قدرتی را که با شناخت خود تو را شناخته و بشناسم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در شنبه دهم دی 1384 و ساعت 21:51
گلاىه

باز نمیدانم تو را چگونه در کنار خود تصور کنم؟چگونه حضورت را درک کنم؟هنگامی که تو اشکهای را، شکستنم را،روز به روز پژمرده شدنم را نمیبینی!.نمیبینی در زندان غرور خود،خود را محکوم به اعدام تمام آرزوهایم کرده ام.نمیدانی که دیگر اشک و گریه عادت روزانه شده.گرچه در میان همه به شادترین معروفم،به کسی که غم را نشناخته و نخواهد شناخت ولی فقط تو میدانی که بی تو روزهایم بوی غروب دارد.میله های زندانم را بشکن.در آغوشم بگیر و اشکهایم را در دامنت جای ده که بی تو غروبی غریبم.که در آغوشت تنها ترینم.باران چشمهایم را قدم بزن و برگ ریزان آرزوهای را تماشا کن که فردا مرگ رویا هایم را به چشم خود خواهی دید.


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط زهره در شنبه نوزدهم آذر 1384 و ساعت 13:39