| وصیت مرگ خاطراتم |
|
به نام رنگ غربت غروبم سلام به یاد روزهایی که با تو داشتم ، به یاد خنده ها و گریه ها و به یاد....... میدانم ، نمیپرسی در چه حالی؟ ولی من میگویم : ملالی نیست جز تنهایی و غربتی که نمیتوانم یا شاید نمیدانم ، چگونه تحملش کنم؟ در هر حال امیدوارم روزهای بی من بودنت ، روزهایی پر از خنده و خوشی برایت باشد. این متن را روز تولدم نوشتم ، میدانستم روز تولدم نیز مانند روز زنتعریفی نخواهد داشت ولی به حماقتم رنگ بی خیالی زدم. " تو می آیی یقین دارم که می آیی ، زمانی که مرا در بسته سردی میان خاک بگذارند ؛ تو می آیی ،یقین دارم که می آیی..... پشیمان هم............. دو دست التماس آمیز ، می آید بسوی من ولی پر میشود از هیچ دستی ،دست گرمت را نمیگیرد صداست بر گلو بشکسته و آلوده با گریه ، به فریادی مرا با نام می خواند و میگوید که اینک من ،سرک بشکن ، دلم زیر پا له کن. ولی برگرد..... همه فریاد خشمت را ، به جرم بی وفایی ها ، دو رنگیها ،جداییها به روی صوتم بشکن ، مرو ای مهربان بی من ، که من دور از تو تنهایم ! ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره مهتاب مانندت نمیماند.لبانی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمیخواند دگر ان سینه پر مهر ، آن سر سکندر نیست که سر بر روی ان بگذاری و درد درون گویی دو دست کوچکش ، با پنجه های گرم و لغزنده، میان میان زلفهای نرم تو باز نمیگیرد ، پریشانش نمیسازد هزاران بار هستی را به پای تو نمیبازد زن کوچک چه خاموش است تو می آیی ، زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمیافتد ، هراسان هر کجا هر گوشه ای برق نگاهت را نمیپاید ، مبادا بر نگاه دیگری افتد دو چشم من ترا دیگر نمیخواند ، به شوقی دلکس و شیرین و تو هر چند بار دیگری در چشمهایت جستجو باشد سراب آرزو باشد و لبهایت ،لبهای گرم و تب دارت ،کتاب روشنی بهر عمری گفتگو باشد و عطر صد هزاران بوسه شیرین دوباره روی آن میلغزد محالست که بتوانی بر آن چشمان خوابیده ، دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی به لبهایم کلام شوق بنشانی محالست که بتوانی دوباره قلب آرامم را قلبی که افتادست از کوبش ، برنجانی ،بلرزانی محالست که بتوانی مرا دیگر بگریانی ! تو می آیی ، یقین دارم که می آیی ، ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده بر خاکست دگر با شوق با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد
|









